ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٧  

به جاودانگی چشمانت

ایمان بایدآورد

و به سوگند لبانی که

عظمت آفرینش را در بوسه ای مکرر می کند.

آغوشت

حریمی که آفتاب را مدیون خویش می سازد،

و بازوانت  

سایه ساری

که ذهن کوچک من

آرامش را در خنکای آن تفسیری دوباره می کند.

سخن که میگویی

کلمات

در پرده ی صدای تو نواخته می شوند،

و آنگاه که می خندی،

تمام خدایگان احسنت بر لب

از عرش کبریایی خویش به زیر می آیند

تا شکوه خلقتت را به تماشا بنشینند.

نگاهت

آیینه ای که  تمام قد عشق را

از ازل بر من تابانیده،

و دستانت

 نهایت زندگی ست

آنگاه که گیسوان پریشان اندیشه ام را

به نوازشی

گرفتار میکنی.


 
زندگی
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٧  

زندگی  رنگ غروب داشت تو برام طلوع کشیدی

من به انتها رسیدم تو برام شروع کشیدی

دستام و گرفتی و دوباره امید رو دیدم

روی گلبرگ های شب بو نقش خوشبختی کشیدم

فاصله بین من و تو هفت و آسمون نگاه بود

قلب من مثل همیشه بعد تو چه بی پناه بود

حالا تو هستی کنارم با یه آسمون ستاره

قصه عشق من و تو دیگه انتها نداره

 

" تقدیم به بهترین دوستم ناصر"لبخند


 
من میتوانم!!
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٧  

کسی که صعود نمی کند سقوط هم نمی کند!....و این یعنی: گریزی از اشتباه نیست.... اما بدان که : ایمان و تلاش تو را به خواسته هایت خواهند رساند .....و همواره شکست ها بخشی از حقیقت را به تو نشان خواهند داد...... پس به صعود فکر کن

 

نقطه شروع موفقیت ، آرزوهایی است که شخص در سر دارد:

و همه این ها به طرز فکر او بستگی دارد.

 

در میدان نبرد زندگی ،دیر یا زود ، همیشه کسانی پیروز میشوند، که فکر می کنند میتوانند نه آنهایی که قوی ترند یا سریع تر عمل میکنند.

 


 
 
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧  

من صبورم اما ..............

به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم

 یا اگر شادی زیبایی تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم...........!

من صبورم اما ..............

 چه قدر با همه عاشقیم محزونم !

 وبه یاد همه خاطرهای گل سرخ مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم.!

 من صبورم اما ..............

بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند ...........می ترسم!

 من صبورم اما ..............

 آه............این بغض گران صبر نمی داند چیست....؟
 
تولد تولد تولدت مبارک
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧  

 

 

 

تولدت مبارک خوش اومدی ستاره

اگر چه از راه دورهیچ فایده ای نداره

شمعا رو روشن کن و به جام دو تا رو فوت کن

نمیشه پیشت باشم فقط برام سکوت کن

تو دل مثل دریات هزارتا آرزو کن

 با من عاشق از دور بخون و گفتگو کن

تو این روز تولد عید تو ماه و مریخ

این روز خوب میمونه همیشه توی تاریخ

خدا تو این روز خوب تو رو به ما هدیه داد

همه مثل هم بودن, فرشته شو فرستاد

بادکنکای رنگی شمع و گل و فشفشه

الهی زنده باشی تا آخر همیشه

اشکامو پاک میکنم میگن شگون نداره

ولی من از تو دورم چیکار کنم ستاره

تنها توی اتاقم با رز و شمع و میخک

به عکس نازت میگم تولدت مبارک

کاش من و تو یه روزی مرز ها رو بر می داشتیم

به جاش رز های قرمز روی زمین می کاشتیم

می دونم از راه دور تبریک من قبول نیست

اونم برای عشقم صاحب نمره بیست

اما خودت میدونی که چاره ای ندارم

من که بجز چشم تو ستاره ای ندارم

می شینم و میشمرم بازم ستاره هارو

به جون این تولد قسم میدم خدا رو

که سال دیگه امروز نشسته باشی پیشم

تولدت مبارک دارم دیوونه میشم

تولدت پر از گل پر از شمع های روشن

کاشکی که تو این جشن پاک یه کم کنی یاد من

تولدت پر از نور خوش اومدی ستاره

 هر چند که از راه دور هیچ فایده ای نداره

 

تولدت مبارک ناصر جان دوست عزیزم

همراه با بهترین آرزو ها


 
خیلی بزرگی و عزیز
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧  

خیلی بزرگی وعزیز , من پیش تو خیلی کمم

  تو باغ آرزویی و من چی فقط یه آدمم

 بین منو تو فاصله دوس داره دیوار بکشه

 نذار که بیشتر از اینا گل بده غنچه غمم

 درسته بین منو تو دره و دریا کشیدن

 تو نقشه ما رو اینجا و شما رو اونجا کشیدن

 اونا نمیدونن یه روز دوری ما تموم

واسه همینه من و تو رو تنهای تنها کشیدن

 نامه هات رو می بوسم و می زارمش روی چشمام

 شبا همیشه از خدا با گریه هام تو رو می خوام

 با قلب صافت واسه من آرزوهای رنگی کن

 یه بغضی مونده تو گلوم یه حسی مونده تو صدام

 دور روز تولدت دارم علامت می کشم

 نمی تونم پیشت باشم خیلی خجالت می کشم 

عاشقیمو با نفسام می سپرمش دست نسیم 

چشم منو خاطره ها خیلی واست دلواپسیم

 فکر می کنی با دوریمون قلبای ما از هم جداست

 بد به دلت راه ندی که دیگه بهم نمی رسیم

 چشمای تو ماه منه ماه شبای تاریکم

 کی گفته تو دوری ازم منم به تو خیلی نزدیکم

حواسه من پیش توهست حواستو بده به من

 یه کاری کن که نشنویم پشت سر ما چی میگن

 بذار همه خیال کنن که ما به هم نمی خوریم

 من زیره قولم نزدم تو هم زیر قولت نزن

 زمین به آسمون بیاد آسمونم بیاد زمین 

عوض نمی شه حرف من خیلی دوستت دارم همین

 


 
بارون
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٧  
عید زیبا بود عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن
خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی
پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها
این سال دیگه میریم راهنمایی . دو سال دیگه میریم دبیرستان . یکسال دیگه دیپلم و
و مدام این جمله روی زبونمون بود . وقتی بزرگ شدم . وقتی بزرگ شدم .ه
با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آروز میکردیم . چقدر آرزو داشتیم . ه
دنیا دنیا امید
روزی که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم
چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بی آرزو . چقدر بزرگ شدن درد آور بود
بزرگ شدیم و هیچ نشد
حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز .هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد . سالها تکراری تر
کار و کار و کار برای هیچ
آرزو ها حسرت شد و ماند و بیمها یی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم شد زندگی و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و مامیترسیدیم از دچار شدن بهش
آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن . ه
دیگه میتونستیم از خیابان ها رد بشیم . ردشدیم بارها و بارها و بی پناه
خوشا روزهایی که نمیتوانستیم و دست ها یم را به دست بزرگ و نرم پدرمیدادیم و طعم تکیه گاه را میچشیدیم
بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که بهانه مریضی و ترس به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر میلغزیدیم و خوش میخوابیدیم .ه
بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی حس و سرد عابر بانک پول میگیریم و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانی هایی که از دست پدر میگرفتیم با لبخند . ه
دیگه نه امیدی به سال دیگه .نه به خرداد ونه به مهر .ه
تا بچه هستیم بزرگ شدن چه امید شیرینی است و بزرگ که میشویم بچگی حسرتی بزرگ

 
سلام ای سال نو
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٦  

سلام ای سال نو 

ای وامدار لحظه های روشن فردا

خداحافظ تو را ای کهنه سال، ای خاطرات شاد و نازیبا

سلام ای آفتاب پاک پر امید

خداحافظ تو را یلدا وشب های زمستانی

سلامم بر تو ای سالی که می آیی

چه سرمستم، که می آیی

خداوندا بگردان چون بهاران

حال من را، سوی آن حالی که میدانی

خدابا ، کاسه تقدیر آوردم

ونجواگونه، قاشق میزنم تا صبح

عطا کن قسمت من را تو بهروزی

به قدر ظرف من، نه

قدر مهر تو چون معبودی

کریما ،  روزیم را عاشقی فرما

به من آرامشی ، مهری ، عنایت کن

یقینی مرحمت فرما

بفهمم تا خدا ، یک ، یا خدا ، باقی است.

"  کیوان شاه بداغی "